اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

274

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

جديله و بار ديگر در ميان نبهان ، تا آنكه به « تيماء » رفت و بر « سموأل بن عاديا » فرود آمد و از او خواست كه پناهش دهد ، سموأل گفت من بر پادشاهان كسى را امان ندهم و توانايى جنگ با آنها را ندارم . پس چندين زره نزد او امانت سپرد و او را رها كرده آهنگ پادشاه روم كرد تا آنكه بر قيصر امپراطور روم در آمد و از او يارى خواست . قيصر نهصد نفر از بطريقزادگان همراه او ساخت ، امرء القيس قيصر را مدح گفته بود . پس طماح اسدى [ 1 ] نزد قيصر رفت و گفت امرء القيس در شعر خود تو را ناسزا گفته و كافرى ختنه ناشده پنداشته است . قيصر جامه اى كه در آن زهر پاشيده بود براى امرء القيس فرستاد و چون آن را پوشيد پوستش از هم گسيخت و بمرگ يقين كرد ، پس گفت : تاوبنى دائى القديم فغلسا احاذر ان يزداد دائى فانكسا لقد طمح الطماح من بعد ارضه ليلبسنى من دائه ما تلبسا فلو انها نفس تموت سوية و لكنها نفس تساقط انفسا [ 2 ] « بامداد نشده درد كهنه‌ام به من بازگشت ، بيم دارم كه بيماريم فزونتر گردد و از پا درآيم ، » طماح « دورى راه را بر خود هموار ساخت ، تا از جامه دردى كه خود پوشيده است بر من بپوشاند ، ايكاش يك جان بود كه رو به راه ميمرد ، ليكن جانى است كه ( مرگش ) جانها را فروريزد . » اين شعرها در يكى از قصيده هاى طولانى او است ، و نيز در همين حال گفت : الا ابلغ بنى حجر بن عمرو و ابلغ ذلك الحى الحريدا بانى قد بقيت بقاء نفس و لم اخلق سلاما او حديدا

--> [ 1 ] كه امرء القيس برادر او را كشته بود ( ايام العرب فى الجاهليه ص 122 ) . [ 2 ] ( ايام العرب ص 123 ، اغانى ج 9 ص 97 ، كامل التواريخ ج 1 ص 309 ، العقد الثمين ص 134 اشعار 1 ، 13 ، 11 از قصيده 30 ) .